می نویسم از خود
از تو هیچ ندارم که بگویم
چه بگویم؟
سخنم کوتاه است
عمر من کوتاه است
پر و بالم زخمی
سرنوشتم غمگین
نفسم نالان است
مرگ من در راه است
تا رسد از راه لبخند به لب می ارم
اخر این اخرین مهمان من است
او به من دل رحم است؟
خوب می داند قلب من شکسته و پر درد است
او مرا به سوی خود می خواند
او تو را به سوی خود نیز خوانده
پیش خود میگویم:
"کاش به همانجا که تو را برده مرا نیز برد"
گویا او شندیه که چه گفتم با خود
می خندد و در سکوت به من می نگرد
و سپس می گوید:
"زندگی سخت است اما نه به ان سختی که تو می بینی
مرگ حق است اما نه به ان زودی که چشم بر راهی
گویمش این گونه مرا می رانی؟
هیچ نمی گوید
من هنوز چیم بر راهم
جمعه بیست و نهم خرداد 1388 |
