از این شعر خیلی خوشم اومد شاعرش هم یه ادم خارجکی هست![]()
منم بگم شما نمیشناسید
حالا اخم نکن شعرو بخون:
او را میگویم
دیوانه مردی که
باد میکارد
به امید ارامش
اما طوفان درو می کند
و او نمی داند
پ .ن:خیلی خب باباشعر" لرمانتوف" هست!![]()
پ.ن:حالا دیدی نمیشناسی؟![]()
می نویسم از خود
از تو هیچ ندارم که بگویم
چه بگویم؟
سخنم کوتاه است
عمر من کوتاه است
پر و بالم زخمی
سرنوشتم غمگین
نفسم نالان است
مرگ من در راه است
تا رسد از راه لبخند به لب می ارم
اخر این اخرین مهمان من است
او به من دل رحم است؟
خوب می داند قلب من شکسته و پر درد است
او مرا به سوی خود می خواند
او تو را به سوی خود نیز خوانده
پیش خود میگویم:
"کاش به همانجا که تو را برده مرا نیز برد"
گویا او شندیه که چه گفتم با خود
می خندد و در سکوت به من می نگرد
و سپس می گوید:
"زندگی سخت است اما نه به ان سختی که تو می بینی
مرگ حق است اما نه به ان زودی که چشم بر راهی
گویمش این گونه مرا می رانی؟
هیچ نمی گوید
من هنوز چیم بر راهم
میخواهم بگویم
می نویسم می گریم
ساکت و خاموش می بارم
اشکها را من ز صورت می رانم
در نگاهت من سردی و حفظ غرور را می خوانم
می سازم می سوزم می مانم
اتشم را از هجوم عشق دنیا میدانم
قلبم اما ان را نیز می کارم
میخواهم بگویم....
چقد زندگی سخت شده واقعا
شایدم منم دل اونو شکستم به هر حال حسابی ذهنم مشغوله و مغشوشه
بای تا های


گون از نسیم پرسید!
دلم من گرفته ز اینجا هوس سفر نداری ز غبار این بیابان؟
همه ارزویم اما چه کنم که بسته پایم... به کجا چنین شتابان؟
به هر ان کجا که باشد به جز اين سرا سرايم
سفرت به خير اما تو و دوستي خدا را
چو از اين كوير وحشت به سلامتي گذشتي
به شكوفه ها به باران برسان سلام ما را
محمد رضا شفيعي كدكني
